خوشحال شدم ک اومدي اميدوارم بازم بياي

می داند...
زشت و زیبای روزگار رو ...
ساعت 1 بامداد...
سگی زوزه می کشد...
خیره می شود...
به چشمان شیطانی اش...
میوزد...
باد سردی تا اعماق قلب تکه تکه اش...
ساعت 2 بامداد...
سگی له له می زند....
احساس می کند...
آتش دیگری در رَحِمش...
ساعت 5 بامداد...
صدای زوزه ای نمی آید!!!
رها می شود...
در شب بارانی...
گریه می کند...
کودکی در آغوش مادرش...
می داند...
قصه ی زشت و زیبای روزگار رو...
می داند...
بوی گند نیمه شب اعتیا د رو...![]()
برچسب:
نویسنده: عاشق نغمه