خوشحال شدم ک اومدي اميدوارم بازم بياي
باید چه کنم با این خود سیاه ؟
با خودی سرشار از شک و غم و گناه
عزلت گزینم و زانو بغل کنم ؟
یا نه،راه را جویم و خود را زنم به راه؟
بار ها توبه کردم و به معبد برآمدم
امّا نه ره یافتم و نه رهایی از گناه!
بیداد می کند،صدای پشیمانی دلم
از آن زمان که شدم غنچه ی رز سیاه
در جستجوی راهم و دستم تهیست زراه !
ترسم که عاقبت راهم رسد به چاه
دانم ره دل ،جز ره میخانه نیست!
آتش تهمت همی سوزانَدَم با هر نگاه
هوای میکده دارم،مریمم با ساغری بیا
بیا که دل بی خبرم به جرعه ای شود آگاه...
برچسب:
نویسنده: عاشق نغمه