مهراد
-
تاریخ: 1392/5/8 ساعت: 18:11
استقلال
-
تاریخ: 1392/5/4 ساعت: 17:00
رپ
-
تاریخ: 1392/5/4 ساعت: 14:48
"خاطرات جناب مرگ"
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
تمام سعی و تلاشش را می کرد.تا جایی که با ششهایش در ششهایش می دمید.از تمام تلاشش متنفر شد.چون از اراده من ضعیف تر بود! "خاطرات جناب مرگ" 01/01
سقاخانه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
دهل می کوبند...شادی می کنند؟! تشنگی زیباست؟؟!! عذاب لذت بخش است؟؟!! تشنه بودند... عذاب می کشیدند... صدای گریه رود به حال ناتوانیش چقدر تهوع آور است! من نمی دانم یکه تازی خورشید از برای چه بود؟؟!! تشنه ام آقا.....! سقاخانه کجاست؟
هفت شنبه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
.:: فردا هفت شنبه است و من ::. خسته زخودی خویش بر سقف کلبه ام آسمان تیره را به نظاره نشسته ام می جویمش شاید هویدا شود ولی نه..این ابرها تازه پاگرفته اند انجیل به دست در کنج صومعه آواز فراق یار به دهان گرفته ام سجده کنان به آن رب مهربان کوتاهی عمر خزان , خلعت گرفته ام دیوانه وار ورقص کنان و خراب راه ...
آرزوي ديرينه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
خردسالي كودكي نوجواني جوانی و امروز چشمانم را به تو هديه مي دهم تا در انتظار ظهورت ،طلوع آدينه را شرمنده كنند! باشد كه پذيرا باشي...
خود سیاه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
باید چه کنم با این خود سیاه ؟ با خودی سرشار از شک و غم و گناه عزلت گزینم و زانو بغل کنم ؟ یا نه،راه را جویم و خود را زنم به راه؟ بار ها توبه کردم و به معبد برآمدم امّا نه ره یافتم و نه رهایی از گناه! بیداد می کند،صدای پشیمانی دلم از آن زمان که شدم غنچه ی رز سیاه در جستجوی راهم و دستم تهیست زراه ! تر...
شب نفرین شده...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
می داند... زشت و زیبای روزگار رو ... ساعت 1 بامداد... سگی زوزه می کشد... خیره می شود... به چشمان شیطانی اش... میوزد... باد سردی تا اعماق قلب تکه تکه اش... ساعت 2 بامداد... سگی له له می زند.... احساس می کند... آتش دیگری در رَحِمش... ساعت 5 بامداد... صدای زوزه ای نمی آید!!! رها می شود... در شب بارانی....
رقص مرگ....
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
شب از نيمه گذشته بود كه از خواب پريد ،صورتش غرق عرق بود و چشمهاي وحشت زدش به قرص ماه بالاي سرش خيره شده بودن. از لابه لاي در و پنجره هاي خرابه ،باد با يه صداي زوزه ي هولناك وارد مي شد و دور سرش مي چرخيد و از سمت ديگه خارج مي شد. انگار كه داشت با ماه حرف ميزد!همونطور كه به وسط آسمون زل زده بود ،به كم...
لعنت خدا بر دل سیاهت شمر...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
چون زکریا (ع)قصه کربلا را شنید، سه روز از مسجد خارج نشد و با مردم نیز ملاقات نکرد و در این مدت در گریه و سوگواری بسر برد.زکریا تنها داستانی شنیده بود!لعنت خدا بر دل سیاهت شمر...چگونه بریدی!!!؟
"خاطرات جناب مرگ"
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
تمام سعی و تلاشش را می کرد.تا جایی که با ششهایش در ششهایش می دمید.از تمام تلاشش متنفر شد.چون از اراده من ضعیف تر بود! "خاطرات جناب مرگ" 01/01
سقاخانه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
دهل می کوبند...شادی می کنند؟! تشنگی زیباست؟؟!! عذاب لذت بخش است؟؟!! تشنه بودند... عذاب می کشیدند... صدای گریه رود به حال ناتوانیش چقدر تهوع آور است! من نمی دانم یکه تازی خورشید از برای چه بود؟؟!! تشنه ام آقا.....! سقاخانه کجاست؟
هفت شنبه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
.:: فردا هفت شنبه است و من ::. خسته زخودی خویش بر سقف کلبه ام آسمان تیره را به نظاره نشسته ام می جویمش شاید هویدا شود ولی نه..این ابرها تازه پاگرفته اند انجیل به دست در کنج صومعه آواز فراق یار به دهان گرفته ام سجده کنان به آن رب مهربان کوتاهی عمر خزان , خلعت گرفته ام دیوانه وار ورقص کنان و خراب راه ...
آرزوي ديرينه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
خردسالي كودكي نوجواني جوانی و امروز چشمانم را به تو هديه مي دهم تا در انتظار ظهورت ،طلوع آدينه را شرمنده كنند! باشد كه پذيرا باشي...
خود سیاه...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
باید چه کنم با این خود سیاه ؟ با خودی سرشار از شک و غم و گناه عزلت گزینم و زانو بغل کنم ؟ یا نه،راه را جویم و خود را زنم به راه؟ بار ها توبه کردم و به معبد برآمدم امّا نه ره یافتم و نه رهایی از گناه! بیداد می کند،صدای پشیمانی دلم از آن زمان که شدم غنچه ی رز سیاه در جستجوی راهم و دستم تهیست زراه ! تر...
شب نفرین شده...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
می داند... زشت و زیبای روزگار رو ... ساعت 1 بامداد... سگی زوزه می کشد... خیره می شود... به چشمان شیطانی اش... میوزد... باد سردی تا اعماق قلب تکه تکه اش... ساعت 2 بامداد... سگی له له می زند.... احساس می کند... آتش دیگری در رَحِمش... ساعت 5 بامداد... صدای زوزه ای نمی آید!!! رها می شود... در شب بارانی....
رقص مرگ....
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
شب از نيمه گذشته بود كه از خواب پريد ،صورتش غرق عرق بود و چشمهاي وحشت زدش به قرص ماه بالاي سرش خيره شده بودن. از لابه لاي در و پنجره هاي خرابه ،باد با يه صداي زوزه ي هولناك وارد مي شد و دور سرش مي چرخيد و از سمت ديگه خارج مي شد. انگار كه داشت با ماه حرف ميزد!همونطور كه به وسط آسمون زل زده بود ،به كم...
لعنت خدا بر دل سیاهت شمر...
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 13:55
چون زکریا (ع)قصه کربلا را شنید، سه روز از مسجد خارج نشد و با مردم نیز ملاقات نکرد و در این مدت در گریه و سوگواری بسر برد.زکریا تنها داستانی شنیده بود!لعنت خدا بر دل سیاهت شمر...چگونه بریدی!!!؟
جراد دلوفو
-
تاریخ: 1392/4/20 ساعت: 12:54